تبليغاتX
آتشکده ای خاموش
خط خطی های یک ذهن خلاق!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نمی شنیدمش

حتی وقتی که فریاد می زد...

باید زبان اشاره می دانستم..

شاید!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 6:25 | لینک  | 

دچار غمبارگی شده ام

مد روز است

هر چه بارگی است در دنیا!...

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 13:49 | لینک  | 

تو از سکوت صبورش پیش از این ترسیده بودی...

از چشمان خیره شده بر بلوغ مغرورانه ات

خامش نمی خواستی اش ..

کم سو می شد..

زنده نمی ماند..

و تو می خواستی اش

گاه رفتن...

آهنگ گامهایش سوگوارانه می نواخت

رد اشکهایت بر گونه های من خشکیده بود

و چشمه ی دیدگانت سو سوزنان کمی مرطوب شده بود

دردهای از نی گاه گلو بیرون نیامده اش را

تو فریاد بزن!

خشم خفته بر بستر را بی خواب کن...

انزوای مظلومانه اش را خصمانه فریاد بزن...

 

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 2:0 | لینک  | 

انگار آبستنم

چیزی در من رشد می کند..

تو هستی!

نطفه ای از تو در من بسته شد..

می پرورانمش..

می خواهم خالقت باشم من!

بی شک..!

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 0:24 | لینک  | 

سنگی مانده ته یک دره

سکوتی خشکیده در آب راه تشنه

فریاد بی صدایی در گذر از میان روزن های کوهسار

غرور کشنده ی لاشخوری تنها

دسته موی پیچ خورده ای رها در نسیم بی رمق

و غرور لاشخور گرسنه ی تنها...

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 4:0 | لینک  | 

زمانه ی بی عبور از شبی را می مانست...

چشم انداز دشتی ،بی سبزه زاری

بی شالیزاری حتی

یا گندم زاری گم مقدار...

رسیدی از راه

روزگارم همه شب شد

زیبایی در زیبایی زاده شد و مرد

و آنجا پا گرفتی که

یاراری همپایی ات را احدی نداشت..

و ماندی ریشه دار،

قلبم را انباشتی

و دانستی که من شدی..

دانستم!

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 17:9 | لینک  | 

 

چه تنگ است این هوا

نفسم می گیرد

می بارد خدا تنهاییش را

هق هق می کند  تلخ

از زمین می برد سایه هامان را

هق هق می کنم

همدل و همداستان خود نمود...

مرا و تو را

می گریم با تو...

 

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 11:31 | لینک  | 

 

زمستان می آید

قلبم تاول میزند

زیر بارش یک شب برفی

چشم می بندم و آغوش می گشایم

دانه دانه اش را...

سپید می شوم

بی آنکه باشم!

می خراشی قلبم را

سرخی ام یخ می بندد

سپید می مانم چون ماه

نه از جنس نور

می خواهم ذوب شوم

در گرمی دستانت

یخ زده ای

و من سپید می مانم

بی آنکه بخواهم...

 

 

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 21:51 | لینک  | 

××××××××

اشکهایم برف می شود

قندیلهای یخی

زیر پرتو سرد یک آفتاب سوزان

منجمد شده ام

شیشه ای...

سیاهی ایت را از من بزدا

به قیمت آب شدن...

××××××××

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 12:57 | لینک  | 

 

مرا در قصه هایم رها کنید

زندگی ام خاطره

خاطره  ام

داستان بی انتهای کودکی

کودکی ام می دود

من در پی اش نفس زنان پیر می شوم..

 

نوشته شده توسط الهه پوراحسان در ساعت 12:14 | لینک  |