نمی شنیدمش
حتی وقتی که فریاد می زد...
باید زبان اشاره می دانستم..
شاید!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
مد روز است
هر چه بارگی است در دنیا!...
از چشمان خیره شده بر بلوغ مغرورانه ات
خامش نمی خواستی اش ..
کم سو می شد..
زنده نمی ماند..
و تو می خواستی اش
گاه رفتن...
آهنگ گامهایش سوگوارانه می نواخت
رد اشکهایت بر گونه های من خشکیده بود
و چشمه ی دیدگانت سو سوزنان کمی مرطوب شده بود
دردهای از نی گاه گلو بیرون نیامده اش را
تو فریاد بزن!
خشم خفته بر بستر را بی خواب کن...
انزوای مظلومانه اش را خصمانه فریاد بزن...
چیزی در من رشد می کند..
تو هستی!
نطفه ای از تو در من بسته شد..
می پرورانمش..
می خواهم خالقت باشم من!
بی شک..!
سکوتی خشکیده در آب راه تشنه
فریاد بی صدایی در گذر از میان روزن های کوهسار
غرور کشنده ی لاشخوری تنها
دسته موی پیچ خورده ای رها در نسیم بی رمق
و غرور لاشخور گرسنه ی تنها...
چشم انداز دشتی ،بی سبزه زاری
بی شالیزاری حتی
یا گندم زاری گم مقدار...
رسیدی از راه
روزگارم همه شب شد
زیبایی در زیبایی زاده شد و مرد
و آنجا پا گرفتی که
یاراری همپایی ات را احدی نداشت..
و ماندی ریشه دار،
قلبم را انباشتی
و دانستی که من شدی..
دانستم!
چه تنگ است این هوا
نفسم می گیرد
می بارد خدا تنهاییش را
هق هق می کند تلخ
از زمین می برد سایه هامان را
هق هق می کنم
همدل و همداستان خود نمود...
مرا و تو را
می گریم با تو...
زمستان می آید
قلبم تاول میزند
زیر بارش یک شب برفی
چشم می بندم و آغوش می گشایم
دانه دانه اش را...
سپید می شوم
بی آنکه باشم!
می خراشی قلبم را
سرخی ام یخ می بندد
سپید می مانم چون ماه
نه از جنس نور
می خواهم ذوب شوم
در گرمی دستانت
یخ زده ای
و من سپید می مانم
بی آنکه بخواهم...
اشکهایم برف می شود
قندیلهای یخی
زیر پرتو سرد یک آفتاب سوزان
منجمد شده ام
شیشه ای...
سیاهی ایت را از من بزدا
به قیمت آب شدن...
××××××××
مرا در قصه هایم رها کنید
زندگی ام خاطره
خاطره ام
داستان بی انتهای کودکی
کودکی ام می دود
من در پی اش نفس زنان پیر می شوم..
